...در حالي كه نميدانيم
عشق تنها چيزيست كه پذيرفته نميشود
این روزا خیلی حالم خرابه.یه جورایی دیگه دارم کم میارم...
آخه کی فکرشو میکرد که تو.هیشکی نه اوونم تو منو اینطوری جا بذاری و بری.
رفتنی که هیچ برگشتی نداره.یه سوال..اصلا تو فکر کردی که من بدون تو چی میکشم؟؟؟
دلم از این میسوزه که میدونم که میدونی بی تو چی میکشم.اما بازم رفتی...
تا کی اینجا بنویسم و این صفحه هارو پر کنم؟به چه امیدی؟تو بگو.جواب همه این سوالا پیش تو
نمیخوای جواب بدی؟یادمه هنوز یادمه همون روزایی هم که با هم بودیم سکوت میکردی کم
حرف میزدی.
حالا دیگه من تنها شدم از تو هم خبری نیست این روزا جات خیلی خالیه اینجا.
مامان خوبه بابا خوبه الهام کم کمک داره بزگ میشه به من میگه:دائی!!!!
.....جان دارم میسوزم و میسازم آخه بهت که گفته بودم مامان...والا من کجا و تاب دوریت؟!
الان کجایی؟ چه کار میکنی؟ بهت خوب میرسه؟راستی چی صدات میکنه؟....؟عسلم؟قندم؟
عشقم؟اصلا از عشق چیزی میدونه؟
دلم برای یه لحظه صداتو شنیدن جون میده.
همیشه عاشقت همیشه به یادت آرش
دیگه حتی یادم رفته که دلم واسه چی تنگ شده.
-:میدونی وقتی نیستی.خوب نیستی دیگه
-:یعنی چی؟؟؟!!!
(عاشق امامزاده هاشمم. میخام برم زیارت)
....:ميدوني من كلي فكر كردم.به اين نتيجه رسيدم كه من و تو نبايد با هم دوست مي شديم
آرش:آخه بعد از اينهمه مدت؟؟!!
...:خوب آره ديگه.خدا حافظ
آرش:پس قول و قرارامون چي ميشه؟؟؟
...:چی؟؟؟؟؟
(این نوشتار ناقص است به گسترش آن کمک کنید)

من رفتم و حدیث گفتم:
آزادی به از بند
چه با لبخند چه بی لبخند...
