تو رویا باهات حرف میزنم...
تو رویا ازت گلایه میکنم
تو رویا باهات قهر میکنم،باهات آشتي ميكنم ميبوسمت
تو رويا با تو زندگي ميكنم باهات سفراي دور ميرم...
تو رويا ازم دل ميبري
تو رويا باهام قهر ميكني
تو رويا تنهام ميذاري...
تو رویا..........
............>اگه دوس داشتیدببینید
قرار بود اين پستُ يكي ديگه بنويسه ننوشت،من نوشتم منم كه چيزي ننوشتم
هه هه هه...
........>محض يادگاري،محض خنده،محض هر چي كه تو عشقت ميكشه.
و تباهی پوچی بیهودگی
۰۰۰۰۰۰>حال میکنی روزگارُ؟!
این جناب حافظ هم با ما بازیش گرفته،اونم مارو سر ِ کار گذاشته هر چی ما تفأل میزنم به دیوانش
هی این غزل میاد:روز هجران و شب فرقت یار آخر شد.....
بابا بیخیال تو دیگه چرا؟!تو چرا میخوای دل مارو خوش کنی؟!خوشت میاد خودت با هزار امید دیوان
شیخ سعدیُ دستت بگیری، تفأل بزنیُ اونم سر كارت بذاره؟ دوس داري يكي با خودت اين كارُ بکنه؟!
دروغ تلخترین چیزی بود که باهاش زندگیم شیرین میکردی.
پ ن:دلم به اندازهُ آسمونا تنگه،قهوهُ تلخ چشاتُ هوس کردم.
پ ن۲:امروز چه روز ِ تلخیه خدا!!
.....:نانوک؟نانوووك؟؟؟!!
...:ها؟چيه؟
.....:حالت خوبه؟
...:آره خوبم،اونجا رو نيگا كن ميبينيش؟آره؟
.....:آره ميبينمش،خوشگله
...:نذار به قلبم دس بزنه نذاااااااااااااار
پ ن:زياد فكر نكنين فقط خودم ميدونم چي ديدم و چي گفتم.
پ ن۲:نكنه تو هم ميدوني ها؟ميدوني؟با توام!
به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم میخواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمیشناسد
پیشترها از خدا بی خبران میگفتند:
که عشق منطق را نمی شناسد،لعنت بر آنها
دستت را از من بگير،سرت را از روي شانه هايم بردار
عطر نفسهايت را از من دريغ كن و بگذار با غم خويش تنها بمانم.
...:باید یه کاری بکنی نانوک باید یه کاری بکنی
میبینی نانوک میبینی؟داره به آخراش میرسه
باید یه کاری بکنی!
...:آره میبینم، پامُ میندازم رو پام،ساکت و آروم لم ميدمُ يه نخ سيگار روشن ميكنمُ
رفتنشُ تماشا میکنم.
پ ن:زندگی همینه یکی میاد یکی میره باز یکی میاد و دیگه هیچوقت نمیره یا یکی میره و دیگه
هیچوقت نمیاد.
تازه الان یادم اومد، دیشب تو خواب داشتم این شعرُ برات میخوندم:
کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه
خدا اون روزُ نیاره دستم به دستات برسه
پ ن:یه وقت هول برت نداره،دستمَم که به دستات برسه کاری نمیکنم که،فقط
میبوسمشونُ غرق اشکشون میکنم.
خاليم،خالی
خالی از هر چیزی که فکرشو بکنی
میترسم در ِصندوقچه رو وا کنم،میای کمک؟
لا لااااااا لالااااااا.....
لا لااااااااا لا لااااااااااااا......
بخواب عزيزم بخواب مامان دانشگاه ـ، مامان دوست داره،الاناس كه ديگه بياد
بخواب لا لاااااااااااائي لالاااااااااا......
حاصل ضرب و تقسیم و جمع و تفریقتان من بعد این یک سال و اندی این بود ؟که به پای ما ماندن
صرفه ای ندارد؟!برای همین رخت و لباس جمع کردید و رفتید؟!
اما کور خوانده اید اگر تا پشت کوه قاف هم بروید چربتر از ما و دلمان لقمه ای پیدا نمی کنید.
پ ن:طلب ما باشد تمام لغزهایی که بارمان کردید که دیوانه ایم و آسمان جل.همه را تمام
و کمال شنیدیم اما به رسم خاطر خواهی دم نزدیم.
"از همخوابگی من و تو که وجودم ازنفسات گرم میشد چشای ابری به دنیا اومد.
حالا تو رفتی و من دارم تنهایی این کوچولو رو بزرگ میکنم.
غصه نخور کوچولوی من مامان یه روزی میاد."
"اگه بگم که تو ۲۴ ساعت تو مغزمی و من وقتی دارم به چیزای دیگه فکر میکنم بازم به تو فکر میکنم
اگه بگم که همه سلولای خاکستری مغزم از این همه فکر و دنبال جواب چرا گشتن برای رفتن تو
ترشی لیته شدن بیراه نگفتم."
پ ن :حالا اگه اومدی باهم فکر میکنیم که این ترشی لیته رو با چی بخوریم بیشتر میچسبه!!!
"تو هم با من نبودی"
پ ن:حرفمو قبول كن . نبودي ديگه عزيز ن ب و د ي.
این کیه که از رشت میاد تو وب من؟خودشو زود معرفی کنه.
پ ن:من با رشت م ش ک ل دارم میفهمی؟
دارم گند میزنم به زندگیم همه چی قاطی شده.همشم بخاطر بازیای تو که هر روز یه ساز میزنی.
پ ن:تو فکر انتقامم.اما نه من آدمش نیستم ازت میگذرم
وقتی که یه "بو" میتونه اونقد داغونت کنه که میخوای بشینی زار بزنی.
پ ن:این روزا خیلی قاطیم همه جا تو رو میبینم یه لحظه هم ولم نمیکنی.
کوتاه و مختصر عرض می کنیم موجب ملال خاطرتان نشود:
"عایدی سفر شمالمان همین یک جمله است:مردیم و زنده شدیم."
یکی بیاد به داد من برسه دارم از وسط(دقیقا از وسط)جر میخورممممممم
پ ن:مگه من چکارت کردم که شب با گریه از خواب پا میشی هااااا؟؟؟
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع تکیه به دیوار گریست
روا نبود
پ ن:دنيا سياه شده.تيره وتار از سياهي ما آدمها
بروید به زندگیتان سر و سامان بدهید ما را بی سر وسامان کنید.
بی سر و سامانی برایمان بهتر است.
پ ن:..........>حذفش کردم
که عشق آسان نمود اول ولی...
پ ن:باور کنین که تا آخرشم آسونه ولی ملی هم نداره فقط نباید خودتو ببازی خودت باش خودتتتتتت گند هم نزن.
پ ن ۲:گند زدی با این تفسیر و توضیحت.مزخرففففففففف
کی آیی به برم؟
ای...
جیگرم
دیشب درخواب هم با شما بودیم تا صبح که دست آخر گفتید:" دل ما هم برایتان تنگ شده بود"
پ ن:ذوق مرگمان کردید در خواب.
پ ن۲:تازه وقتی بیدار شدیم ذوقمان کور شد تا دیدیم کنارمان نیستید.
بعد از پ ن:داریم میاییم شمال(سکوت.جنگل.شاید باران.خاطراتتان.دود سیگار. و دلمان که از همین حالا خون شده)
از این وبلاگایی که وقتی رو یه عکسشون راس کلیک میکنی پیغام میده که:اوا... نکن جیزه...تو هم؟؟
بچه بد...بی خیالش شو...و از این حرفا اینقد بدم میاد.
پ ن:هههههووووووووووووق
پ ن۲:وبه تو چطوریه؟
یه حس مالیخولیایی تو مغزمه که بهم فشار میاره
میخوام بشاشم به این دنیا برید کناااااااااااااااااااااااااااااار
پ ن:تو این پست پی نوشت نداریم
زورکی نخند عزیزم...
پ ن:حتی خودتم میدونی که اومدی" بازی"
چقد حال میکنم با این متن دوس دارم هر روز ۱۰۰ بار بخونمش:
"روا نبود ما محض حیابهچشمی و خاطرخواهی... دلِ سرمایِ سپیدهنزدهی سهماهِ پاییز، هفت فرسخ راه پشتِ وانتِ بیحفاظِ آقاهیبت سگلرزه بزنیم... شما خجسته آنجلو «شیرخدا» گوشکنید، آخرش بشوید مَحرم آقاهیبت."
یه غم قدیمی از نوع بارون خوردش به دلم میشینه.
پ ن:داره اشک تو چشام "حدقه" میزنه.
زمانيكه حتي "صبوري من"هم نميتونه چرخ اين رابطه رو بچرخونه.
پ ن:بهترين لحظه هامو دارم به ف*ك ميدم.چون مثه هميشه ساده ام.
اينقد كش اومدم كه شدم مثه پنير پيتزا
پ ن:حالا هي تو از پشت تلفن بخند.
هیچ حسی ندارم همه سیستم بدنم ریخته بهم
اسممو عوض کردم اما باز حالم خوب نشد!
پ ن:یه جسد و فرض کنین.
ب پ ن:مومیایی بهتره.اونو تصور کنین.
تغییر اسم دادم:
نانوک
دوست داشتن مثل پاک کن سر مداد نوکیه!
یا اينقدر دلت نمياد ازش استفاده کنی تا گم ميشه
يا اينقدر گازش ميگيری تا هيچی ازش نمیمونه!
میبینی تو تنهایی که برام درس کردی چقدر صبورم؟؟؟
حس قدیمارو دارم که منتظر میموندم در مدرسه که بابا بیاد دنبالم.
منتظرم
پ.ن:میدونی پوست کلفتتر از این حرفام که کم بیارم.
در فراسوي مرزهاي تن ات تو را دوست ميدارم...
منم من...
"دارم میام با ناز و طناز با یه بغل گل
آرزوهات به باد نرفتن هنوز امید نفس میکشه"
پ ن:خواستم اين پستو حذف كنم.اما تصميم گرفتم كه براي خاطره بذارم بمونه
یا امام زاده هاشم نذر شما هر سال میاییم پا بوس حاجت بدید که مضطریم شدیم از جور
زمانه.(دلم گرفته هوای حرم کردم.)
روا نبود ما محض حیابهچشمی و خاطرخواهی... دلِ سرمایِ سپیدهنزدهی سهماهِ پاییز، هفت فرسخ راه پشتِ وانتِ بیحفاظِ آقاهیبت سگلرزه بزنیم... شما خجسته آنجلو «شیرخدا» گوشکنید، آخرش بشوید مَحرم آقاهیبت.
وصال لب لعلش به خسروان دادند
دلا تو همان به که کوه کن باشی
تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود......
از شما پنهون نکنم یه قولایی بهم داده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
کجاست بام بلندی و نردبان بلندی
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی بر آن و نعره برآری:
هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت...
دیشب زیر نور مهتاب
خسته بودم و خوابم برد
اما این بار تو خواب گریه کردم...
تو بگو تا کی؟؟؟

کس نمیداند کدامین روز می آید
کس نمیداند کدامین روز میمیرد
سلام صبحت بخیر نازنینم...
شبا منم و عکسات و یه کمی هم صدای ضبط شدت روی گوشی موبایلم.
دلم داره ذره ذره آب میشه.کجایی؟؟؟
دوست دارم
آرش
دیشب من بودم.بارون بود و خاطراتت
داشت سیل میومد که خواب اومد منو برد.
دوست دارم