تبليغاتX
Cloudy Eyes
 

تو رویا باهات حرف میزنم...

تو رویا ازت گلایه میکنم

تو رویا باهات قهر میکنم،باهات آشتي ميكنم ميبوسمت

تو رويا با تو زندگي ميكنم باهات سفراي دور ميرم...

تو رويا ازم دل ميبري

تو رويا باهام قهر ميكني

تو رويا تنهام ميذاري...

تو رویا..........

............>اگه دوس داشتیدببینید

 

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت   توسط نانوک  | 

 

قرار بود اين پستُ يكي ديگه بنويسه ننوشت،من نوشتم منم كه چيزي ننوشتم

هه هه هه...

........>محض يادگاري،محض خنده،محض هر چي كه تو عشقت ميكشه.

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت   توسط نانوک  | 

 

    و تباهی پوچی بیهودگی

۰۰۰۰۰۰>حال میکنی روزگارُ؟!

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت   توسط نانوک 

 

این جناب حافظ هم با ما بازیش گرفته،اونم مارو سر ِ کار گذاشته هر چی ما تفأل میزنم به دیوانش

هی این غزل میاد:روز هجران و شب فرقت یار آخر شد.....

بابا بیخیال تو دیگه چرا؟!تو چرا میخوای دل مارو خوش کنی؟!خوشت میاد خودت با هزار امید دیوان

شیخ سعدیُ دستت بگیری، تفأل بزنیُ اونم سر كارت بذاره؟ دوس داري يكي با خودت اين كارُ بکنه؟!

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط نانوک  | 

 

دروغ تلخترین چیزی بود که باهاش زندگیم شیرین میکردی.

پ ن:دلم به اندازهُ آسمونا تنگه،قهوهُ تلخ چشاتُ هوس کردم.

پ ن۲:امروز چه روز ِ تلخیه خدا!!

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط نانوک  | 

 

.....:نانوک؟نانوووك؟؟؟!!

...:ها؟چيه؟

.....:حالت خوبه؟

...:آره خوبم،اونجا رو نيگا كن ميبينيش؟آره؟

.....:آره ميبينمش،خوشگله

...:نذار به قلبم دس بزنه نذاااااااااااااار

پ ن:زياد فكر نكنين فقط خودم ميدونم چي ديدم و چي گفتم.

 پ ن۲:نكنه تو هم ميدوني ها؟ميدوني؟با توام!

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت   توسط نانوک  | 

 

به تو یاد دادم عاشق شدن را

و دلم میخواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را

و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمیشناسد

پیشترها از خدا بی خبران میگفتند:

که عشق منطق را نمی شناسد،لعنت بر آنها

دستت را از من بگير،سرت را از روي شانه هايم بردار

عطر نفسهايت را از من دريغ كن و بگذار با غم خويش تنها بمانم.

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت   توسط نانوک  | 

 

...:باید یه کاری بکنی نانوک باید یه کاری بکنی

میبینی نانوک میبینی؟داره به آخراش میرسه

باید یه کاری بکنی!

...:آره میبینم، پامُ میندازم رو پام،ساکت و آروم لم ميدمُ يه نخ سيگار روشن ميكنمُ

رفتنشُ تماشا میکنم.

پ ن:زندگی همینه یکی میاد یکی میره باز یکی میاد و دیگه هیچوقت نمیره یا یکی میره و دیگه

هیچوقت نمیاد.

 

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت   توسط نانوک  | 

 

تازه الان یادم اومد، دیشب تو خواب داشتم این شعرُ برات میخوندم:

کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه

خدا اون روزُ نیاره دستم به دستات برسه

پ ن:یه وقت هول برت نداره،دستمَم که به دستات برسه کاری نمیکنم که،فقط

میبوسمشونُ غرق اشکشون میکنم.

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت   توسط نانوک  | 

 

خاليم،خالی

خالی از هر چیزی که فکرشو بکنی

 

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت   توسط نانوک 

 

میترسم در ِصندوقچه رو وا کنم،میای کمک؟

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت   توسط نانوک  | 

 

لا لااااااا لالااااااا.....

لا لااااااااا لا لااااااااااااا......

بخواب عزيزم بخواب مامان دانشگاه ـ، مامان دوست داره،الاناس كه ديگه بياد

بخواب لا لاااااااااااائي لالاااااااااا......

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط نانوک  | 

 

حاصل ضرب و تقسیم و جمع و تفریقتان من بعد این یک سال و اندی این بود ؟که به پای ما ماندن

صرفه ای ندارد؟!برای همین رخت و لباس جمع کردید و رفتید؟!

اما کور خوانده اید اگر تا پشت کوه قاف هم بروید چربتر از ما و دلمان لقمه ای پیدا نمی کنید.

پ ن:طلب ما باشد تمام لغزهایی که بارمان کردید که دیوانه ایم و آسمان جل.همه را تمام

و کمال شنیدیم اما به رسم خاطر خواهی دم نزدیم.

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط نانوک  | 

 

"از همخوابگی من و تو که وجودم ازنفسات گرم میشد چشای ابری به دنیا اومد.

حالا تو رفتی و من دارم تنهایی این کوچولو رو بزرگ میکنم.

غصه نخور کوچولوی من مامان یه روزی میاد."

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت   توسط نانوک  | 

 

"اگه بگم که تو ۲۴ ساعت تو مغزمی و من وقتی دارم به چیزای دیگه فکر میکنم بازم به تو فکر میکنم

اگه بگم که همه سلولای خاکستری مغزم از این همه فکر و دنبال جواب چرا گشتن برای رفتن تو

ترشی لیته شدن بیراه نگفتم."

پ ن :حالا اگه اومدی باهم فکر میکنیم که این ترشی لیته رو با چی بخوریم بیشتر میچسبه!!!

 

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت   توسط نانوک  | 

 

"تو هم با من نبودی"

پ ن:حرفمو قبول كن . نبودي ديگه عزيز ن ب و د ي.

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت   توسط نانوک  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت   توسط نانوک  | 

 

این کیه که از رشت میاد تو وب من؟خودشو زود معرفی کنه.

پ ن:من با رشت م ش ک ل دارم میفهمی؟

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت   توسط نانوک  | 

 

دارم گند میزنم به زندگیم همه چی قاطی شده.همشم بخاطر بازیای تو که هر روز یه ساز میزنی.

پ ن:تو فکر انتقامم.اما نه من آدمش نیستم ازت میگذرم

+ نوشته شده در  86/08/20ساعت   توسط نانوک  | 

 

وقتی که یه "بو" میتونه اونقد داغونت کنه که میخوای بشینی زار بزنی.

پ ن:این روزا خیلی قاطیم همه جا تو رو میبینم  یه لحظه هم ولم نمیکنی.

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت   توسط نانوک 

 

کوتاه و مختصر عرض می کنیم موجب ملال خاطرتان نشود:

"عایدی سفر شمالمان همین یک جمله است:مردیم و زنده شدیم."

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت   توسط نانوک  | 

 

یکی بیاد به داد من برسه دارم از وسط(دقیقا از وسط)جر میخورممممممم

پ ن:مگه من چکارت کردم که شب با گریه از خواب پا میشی هااااا؟؟؟

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط نانوک 

 

روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع

سر ما وقت وداع تکیه به دیوار گریست

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط نانوک  | 

 

روا نبود

پ ن:دنيا سياه شده.تيره وتار از سياهي ما آدمها

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط نانوک 

 

بروید به زندگیتان سر و سامان بدهید ما را بی سر وسامان کنید.

بی سر و سامانی برایمان بهتر است.

پ ن:..........>حذفش کردم

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط نانوک 

 

که عشق آسان نمود اول ولی...

پ ن:باور کنین که تا آخرشم آسونه ولی ملی هم نداره فقط نباید خودتو ببازی خودت باش خودتتتتتت گند هم نزن.

پ ن ۲:گند زدی با این تفسیر و توضیحت.مزخرففففففففف

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط نانوک  | 

 

کی آیی به برم؟

ای...

جیگرم

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط نانوک 

 

دیشب درخواب هم با شما بودیم تا صبح که دست آخر گفتید:" دل ما هم برایتان تنگ شده بود"

پ ن:ذوق مرگمان کردید در خواب.

پ ن۲:تازه وقتی بیدار شدیم ذوقمان کور شد تا دیدیم کنارمان نیستید.

بعد از پ ن:داریم میاییم شمال(سکوت.جنگل.شاید باران.خاطراتتان.دود سیگار. و دلمان که از همین حالا خون شده)

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط نانوک  | 

 

از این وبلاگایی که وقتی رو یه عکسشون راس کلیک میکنی پیغام میده که:اوا... نکن جیزه...تو هم؟؟

بچه بد...بی خیالش شو...و از این حرفا اینقد بدم میاد.

پ ن:هههههووووووووووووق

پ ن۲:وبه تو چطوریه؟

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت   توسط نانوک  | 

 

یه حس مالیخولیایی  تو مغزمه که  بهم فشار میاره

میخوام بشاشم به این دنیا برید کناااااااااااااااااااااااااااااار

پ ن:تو این پست پی نوشت نداریم

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت   توسط نانوک 

 

زورکی نخند عزیزم...

 پ ن:حتی خودتم میدونی که اومدی" بازی"

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت   توسط نانوک 

 

چقد حال میکنم با این متن دوس دارم هر روز ۱۰۰ بار بخونمش:

"روا نبود ما محض حیابه‌چشمی و خاطرخواهی... دلِ سرمایِ سپیده‌نزده‌ی سه‌ماهِ پاییز، هفت فرسخ راه پشتِ وانتِ بی‌حفاظِ آقاهیبت سگ‌لرزه بزنیم... شما خجسته آن‌جلو «شیرخدا» گوش‌کنید، آخرش بشوید مَحرم آقاهیبت."

یه غم قدیمی از نوع بارون خوردش به دلم میشینه.

پ ن:داره اشک تو چشام "حدقه" میزنه.

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت   توسط نانوک 

 

زمانيكه حتي "صبوري من"هم نميتونه چرخ اين رابطه رو بچرخونه.

پ ن:بهترين لحظه هامو دارم به ف*ك ميدم.چون مثه هميشه ساده ام.

 

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت   توسط نانوک  | 

 

اينقد كش اومدم كه شدم مثه پنير پيتزا

پ ن:حالا هي تو از پشت تلفن بخند.

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت   توسط نانوک 

 

هیچ حسی ندارم همه سیستم بدنم ریخته بهم

اسممو عوض کردم اما باز حالم خوب نشد!

پ ن:یه جسد و فرض کنین.

ب پ ن:مومیایی بهتره.اونو تصور کنین.

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت   توسط نانوک 

 

تغییر اسم دادم:

نانوک

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت   توسط نانوک 

 

دوست داشتن مثل پاک کن سر مداد نوکیه!

یا اينقدر دلت نمياد ازش استفاده کنی تا گم ميشه
يا اينقدر گازش ميگيری تا هيچی ازش نمیمونه!

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت   توسط نانوک 

 

میبینی تو تنهایی که برام درس کردی چقدر صبورم؟؟؟

حس قدیمارو دارم که منتظر میموندم در مدرسه که بابا بیاد دنبالم.

منتظرم

پ.ن:میدونی پوست کلفتتر از این حرفام که کم بیارم.

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت   توسط نانوک 

 

در فراسوي مرزهاي تن ات تو را دوست ميدارم...

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت   توسط نانوک 

 

منم من...

"دارم میام با ناز و طناز با یه بغل گل

آرزوهات به باد نرفتن هنوز امید نفس میکشه"

پ ن:خواستم اين پستو حذف كنم.اما تصميم گرفتم كه براي خاطره بذارم بمونه

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت   توسط نانوک 

 

یا امام زاده هاشم نذر شما هر سال میاییم پا بوس حاجت بدید که مضطریم شدیم از جور

زمانه.(دلم گرفته هوای حرم کردم.)                

                                                 

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت   توسط نانوک 

 

روا نبود ما محض حیابه‌چشمی و خاطرخواهی... دلِ سرمایِ سپیده‌نزده‌ی سه‌ماهِ پاییز، هفت فرسخ راه پشتِ وانتِ بی‌حفاظِ آقاهیبت سگ‌لرزه بزنیم... شما خجسته آن‌جلو «شیرخدا» گوش‌کنید، آخرش بشوید مَحرم آقاهیبت.

لانگ شات

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت   توسط نانوک 

 

                     وصال لب لعلش به خسروان دادند

                 دلا تو همان به که کوه کن باشی  

 

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت   توسط نانوک 

 

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود......

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت   توسط نانوک  | 

 

از شما پنهون نکنم یه قولایی بهم داده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط نانوک 

 

کجاست بام بلندی و نردبان بلندی

که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا

و بر شوی بر آن و نعره برآری:

هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/04ساعت   توسط نانوک  | 

 

دیشب زیر نور مهتاب

خسته بودم و خوابم برد

اما این بار تو خواب گریه کردم...

تو بگو تا کی؟؟؟

+ نوشته شده در  86/08/04ساعت   توسط نانوک  | 

 

                            

                              

                                             کس نمیداند کدامین روز می آید

                                             کس نمیداند کدامین روز میمیرد

 

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت   توسط نانوک  | 

 

سلام صبحت بخیر نازنینم...

شبا منم و عکسات و یه کمی هم صدای ضبط شدت روی گوشی موبایلم.

دلم داره ذره ذره آب میشه.کجایی؟؟؟

دوست دارم

آرش

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت   توسط نانوک  | 

 

دیشب من بودم.بارون بود و خاطراتت

داشت سیل میومد که خواب اومد منو برد.

دوست دارم

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت   توسط نانوک  |