تبليغاتX
Cloudy Eyes
 

عزیزش چقد بهت گفتم:نرو نرو؟!حالا خوب شد طاعون گرفتی؟؟!تا آخر عمرتم باید بسوزیُ بسازی...

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت   توسط نانوک  | 

 

پس این ماهی که همیشه پشت ابر نمی مونه کو؟؟!!!

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت   توسط نانوک  | 

 

عزیز...

دوری دیدم اما دوستی نه!

پ ن:انتخاب ضمیر به عهده خواننده محترم میباشد.

+ نوشته شده در  86/12/26ساعت   توسط نانوک  | 

 

تو که با من سر ِیاری نداری چرا هر شب میای میپری تو خوابم؟!

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت   توسط نانوک  | 

 

عزیزم!!!

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت   توسط نانوک  | 

 

                                   

                من و مامانم.بیست واندی سال ِپیش وقتی هنوز تو قطب شمال بودیم

                     بابا و داداش بزرگم پشت دوربین هستن!!!

 

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت   توسط نانوک 

 

خودم با دستای خودم کشتمت چند ماه پیش یه روز که فک میکردم میشه تای ِ

تورو پیدا کرد گیرم یه جای دور یه جا تو همون جنگلا...

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت   توسط نانوک  | 

 

بخاطر ِیک مشت پول...

+ نوشته شده در  86/12/18ساعت   توسط نانوک  | 

 

بدرخش ای الماس خوش تراش!!!

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت   توسط نانوک  | 

 

RemembeR

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط نانوک  | 

 

با من پیر میشی

بی تو پیر میشم

هر دوتا پیر میشیم,چه با من چه بی تو...

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت   توسط نانوک  | 

 

کتاب هایی که تا آخر خوانده نشد:

۱کمدی الهی ۲جنگ و صلح ۳چنین گفت زرتشت ۴جنایت و مکافات ۵ کتابای درسیم!!!!

کسیُ هم به بازی دعوت نمیکنم!!!

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت   توسط نانوک  | 

 

عزیزش!!!قرار به تَب بود ولی به مرگ راضیم کردی...

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت   توسط نانوک  | 

 

عزیزش!!! این موهادارن سفید میشن بی آردُ آسیاب ...

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت   توسط نانوک  | 

 

این روزا بازار بازی بازی داغه داغه هی کارت دعوت از یه طرف اس ام اس دعوت از یه طرف...!!!!

از من عزیز ممنون و اینکه شرکت خواهیم کرد!!!

+ نوشته شده در  86/12/11ساعت   توسط نانوک  | 

 

از این به بعد بجای واژه غریب و نا مانوس عزیزم واژه آشنا و صحیح عزیزش را بکار خواهیم برد...

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت   توسط نانوک  | 

 

عزیزش!!!

ریدن که دیگه دولّا دولّا نمیشه...

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت   توسط نانوک  | 

 

انگار که اصلا کسی نبود صدائی نبود...

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت   توسط نانوک  | 

 

وقتیکه سلولهای بدنت گلوله های آتیش هستن دیگه راهی واسه جلو گیری از سوختن نداری!!!

پ ن:منم...

یادته؟؟؟

+ نوشته شده در  86/12/02ساعت   توسط نانوک  | 

 

کی بود که هی عشقُ نشون میدادت؟!

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت   توسط نانوک  | 

 

دوست عزیز الف.میم دعوت کرده که پنج نفری را که اگر توی خیابان ببینیم دوست داریم بغل کنیم بنویسیم.بازی خوبیه اما...

این روزها حوصله بغل کردن هیچ تنا بنده ای و جنبنده ای را نداریم حتی عزیزش!!!

بغل کننده های بعدی به ترتیب حروف الفبا:

آنادی سیگاری حمید جان I و من

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت   توسط نانوک  |